My Blog

09 April

"بهار فصل عاشقی"

 

با گروهی از دانشجویان نخبه آلمانی تور دور ایران هستیم.

امروز یکشنبه بیستم فروردین  هزار و سیصد و نود و شش، ظهر از قم راه افتادیم به سمت تهران. حدود بیست کیلومتری که از قم دور شدیم در مجتمع مهتاب نگه داشتیم برای ناهار. رفتیم ناهار و برگشتیم و حدود یکساعت و ربع طول کشید و در همین فاصله ی کوتاه دو پرنده روی آینه بغل ماشینمون که میدل باس بود شروع کرده بودند به لونه سازی و یکی از پرنده ها که احتمالا ماده بود تو لونه نشسته بود و اون یکی می رفت و شاخه و برگ برای لونه ساختن می آورد.

یکی از مسافرا می گفت که احتمالا فوق اضطراری بوده و شاید تخم هم گذاشته باشند !

"بهار فصل عاشقی".

 

ارجاع  به " بستنی زعفرانی" که داستانش رو به زودی آپلود می کنم.

تاریخ و محل نوشتن:

یکشنبه. ساعت 3:50 عصر. بهشت زهرا تهران. با گروه زورن. تور 209. دانشجویان نخبه آلمانی.

حسن محیط ابراهیم سرایی.

 

 

 

 

و روز بعد یعنی 20 فروردین 1396 در مترو تهران دو صندلی قرمز داغ گذاشته بودند و این تابلو رو بالاش زده بودند:

"آمد بهار ای دوستان" 

05 October

محرم

Written by
Published in My Blog

1395/7/11

با دو مسافر آمريکايي 30 روز ميريم دور ايران

 

20 روز سپري شده. امروز چهارشنبه 14 مهر برابر با 5 محرم در مسير کوير فرحزاد به يزد در بياضه نگه داشتم که هم نگاهي به قنات بندازيم و هم قلعه رو ببينيم و هم اينکه چاي و قهوه بخوريم.

 

مسافرا رفتند که گشتي دور قلعه بزنند و من هم بساط چاي و قهوه رو تو حياط مسجد چسبيده به قلعه پهن کردم.

 

گز اصفهان، مسقطي شيراز، خرما، شکلات، بيسکويت، چاي، قهوه و آب معدني ... 

 

کمي منتظر موندم و تو اين فاصله به قلعه ساساني و اينکه به فنا رفت و کنارش مسجد ساخته شد و به اينا فکر مي کردم که مسافرا وارد حياط مسجد شدند و به همراه اونا يه آقايي هم وارد محوطه شدند و گفتند که مي تونند در مسجد رو باز کنند که مسافرا داخل مسجد رو هم ببيند و خيلي هم خوش برخورد بودند و گفتند که ما مردم آمريکا رو دوست داريم و "قفل" در مسجد رو باز کردند و وارد مسجد شديم که بخاطر محرم کلي با پارچه هاي مشکي، سبز و قرمز تزيين شده بود و مسافرا چند تا عکس انداختند و کمي صحبت کرديم و برگشتيم که چاي بخوريم.

 

وقتي برگشتم به سمت چاي و قهوه و صحنه رو ديدم از خنده روده بر شدم. پنج شش تا از خانمها که از مسجد رد مي شدند فکر کردند که بساطي که ما پهن کرديم خيراتي هستش و همه رو خالي کرده بودند و وقتي ما رو ديدند که داريم ميايم حرکت کردند و رفتند و من همچنان دارم از يادآوري اين صحنه مي خندم و براي مسافرا در مورد انواع و اقسام پذيرايي در محرم توضيح دادم.

غروب که رسيديم به هتل يزد، پذيرش بهشون شيريني تعارف کرد و مسافر مي گفت حالا منم مي تونم يه مشت از شيريني بردارم همونطور که همه ي گز و شيريني و بساط ما رو برداشتند.

اجر شما با سيد الشهدا smile

 

14 March

پيمان

Written by
Published in My Blog

من خودم معمولا اگه نوشته اي در فضاي مجازي خيلي طولاني باشه، رغبت نمي كنم كه بخونمش. اما نوشته ي امروز من شايد خيلي طولاني بشه. يه تجربه ي رانندگي و مواجه با تصادفه. شايد حالش رو داشته باشيد كه بخونيد و به دردتون بخوره به عنوان راهنما، يا راهنما-راننده، يا مسافر يا بهتر بگم يه "شهروند".

Recent Blog Posts

Testimonials

Get In Touch

  EbrahimSara village - Rasht - Gilan - IRAN

Phone: +98 911 136 7796

Email:

Website: http://www.aryantour.com/